|
It's a graveyard charade, it's a late shift masquerade, it's dime for a dance
|
پاهایش درون کفش هایش
و ساق هایش برهنه بودند
زمانی که ترمز را می فشرد
زمانی که پشت چراغ ایستاد
رو به من کرد و خندید
آن زمان بود که
آن مکان بود که
آنجا بود که گواهی نامه ام را توقیف کردند
وقتی برگه ی ثبت نام را امضا می کرد
آنگاه چشمانش را دیدم
پشت شیشه های سیاه عینکش
احتمالا آن موقع که پوست دستان اش
روی اسمش می درخشید
احتمالا آن زمان بود که
گویا آن مکان بود که
شاید آنجا بود که شناسنامه ام را گم کردم
از پشت سر نگاه اش می کردم
زمانی که با قدم های کوتاه از من دور می شد
هنگامی که نامش را صدا زدم ولی توجهی نکرد
نه آن زمان نبود
هنگامی که نامش را فریاد زدم ولی همچنان دور می شد
نه آن زمان نبود
هنگامی که به دنبالش دویدم
هنگامی که نام اش را زیر لب تکرار می کردم
زمانی فهمیدم دیگر بر نمی گردد
آری، آن زمان بود که
آری، آنجا بود که نام ام را فراموش کردم
خاطرات، عکس ها، آیینه ها، شمع ها
خراش ها، زخم ها، کبودی ها را
نگاه می کردم
زمانی که همه چیز گم شده بود
هنگامی که همه چیز یا بو می داد یا صدا
هنگامی که فقط دلتنگی را استشمام می کردم
هنگامی که تنها اندوه را می شنیدم
زمانی که گم شده بودم
در آخرین کوچه
سناباد 17 – منوچهری 10
زمانی که آدرس ها پیدا نمی شدند
موقعی که
هنگامی که
وقتی که حالا بود
زمانی که اکنون بود
برای محمد تقی صفار شاهرودی، دایی ام که در 20 سالگی در جنگ کشته شد.
- برای دستان یخ زدهام باید دلیلی باشد
- برای سربازان ِ درون سنگر
به سویشان شلیک می کنیم
روی زمین میاندازیم ِ شان
فریاد میزنیم: جهاد! جهاد!
- باید دلیلی وجود داشته باشد
- چپ، راست، چپ، راست، چپ
- و برای این ترس باید دلیلی باشد
- ترس از...
- چپ، راست، چپ، راست، چپ، چپ، چپ...
فریاد میزنیم: جهاد! جهاد!
اینجا خط است
خط شروع!
میگوییم خدا با ماست و شروع میکنیم
آنسوی خط میگویند خدا با آنهاست و شروع میکنند
قرار است نشانشان دهیم که خدا با کیست
قرار است نشانمان دهند که خدا با کیست
وقتی باران میبارد و باد میوزد
وقتی آسمان قطرهها را به قصد کُشت به سویمان شلیک می کند
پرندهای می خواند: آتش بس! آتش بس!
پرنده را میدرند و میگویند: کربلا! کربلا!
- از کجا باید شروع کنم؟
- خدا با کیست؟
- کیست که جواب را بداند؟
فریاد میزنند: جهاد! جهاد!
وقتی روی خط ِ باریک ِ مقدم سقوط می کنم
وقتی روی زمین دراز میشوم
میپرسم خدا با کیست؟
پاسخ میدهد:
با برندگان...
شعر ِ قبلیم شعر ِ خوبیه.
بهترین شعرمه.
فکر نمی کنم بهتر از این بتونم چیزی بنویسم.
زمانی که جای پیشرفت نیست، تلاش کردن بیهوده است.
می خواهمت، خیلی نزدیک تر
جوری که بتوانم انگشتانم را را دور ِ گلویت حلقه کنم
آنقدر نزدیک که گلویت را بفشارم
می خواهمت، وقتی ترس را در چشمانت می بینم
زمانی که صورتت کبود می شود و اکسیژنی به ریه هایت نمی رسد
زمانی که جان می دهی
عاشق ات می شوم
می گویند خودکشی لذتی وصف نشدنی دارد
می گویند هر چه سخت تر
لذتش بیشتر
کاملا موافقم
تو خود ِ من هستی
فقط زیبا تری
شاد تری
زن هستی
اما من هستی
تمام زندگی ام در حال کشتنم
زمانم را می کشم
عشقم را مسموم می کنم
نبوغم را سلاخی می کنم
اکنون
می خواهمت، خیلی نزدیک تر
باید به قتل های زنجیره ای ام پایان دهم
و تو آن ستاره ای
قهرمان ِ تراژدی من
که با افتخار کشته می شوی
و من به کشتن پایان می دهم
راجب ِ رویایی ِ که دیدم
نه، اون رویا نه، ابدا
میدونم کدوم رویا رو میگی
همون که با هم دیدم
نه، منظورم اون نبود
این رویا رو یه ماه پیش دیدم
تو خواب
درست شب خودکشی
یعنی شب خودکشیت
شبی که رفتی و مردی
همیشه موفق بودی
یه برنده ی واقعی، بر عکس من
خودکشیت هم ناموفق نشد
اگه می شد، عادلانه نبود
می دونی یه ماه گذشته
منم می خوام خودکشی کنم
اما...
اونجا چطوریه؟
مطمئنی از اینجا بهتره؟
به چی بستگی داره ؟
به آب و هوا؟
خدمات توریستی؟
آزادی های اجتماعی؟
دموکراسی؟
حقوق شهروندی؟
وضعیت اقتصادی؟
اه ه ه....
پس به چی؟
گفتی: اعمالم تو اینجا؟ مقدار گناهانم؟ هان؟
بی خیال، ولش...
بیا برگردیم سر رویایی که دیدم...
برادر کجا می روی؟
برادر سیاه می روی
سیاه می رویم
سیاه خواهم دید تو را
روزی
سیاه ناخن ِ انگشتت
لای در ماند
خواهم دید تو را
سیاه ِ صندوق کمیته ی امداد
خواهم دید تو را
روزی در سیاهی ِ شب
برادر! تو را خواهم دید
سیاه ِ رویت را
سیاه ِ صدای ات را
سیاه می روی
برادر، کجا می روی؟
تو چرا می روی؟
باز نمی گردی؟
سیاه
سیاه باز نمی گردی؟
سیاه ِ غروب
سیاه ِ زمینه
زمینه ی ستاره های سیاه
در گوشه ی راه راه های سیاه
که در باد می لرزد
باز نمی گردی؟
با سیاه ِ آتش؟
برادر ِ من کوری؟
نمی بینی جهان رنگارنگم را؟
برادر، می بینم قامت ِ بلندت را
سیاه است


سیاه ِ مداد رنگی ها
وقتی خورشید به سختی دیده می شود
وقتی که ماه مرده است
وقتی که آسمان ترک برداشته است
نیازی نبود به اینجا برسد
بازی های کوجک و نفیس ِ تو
روح ِ آتش گرفته ات
تاریخ ِ فراموش کار
اکنون زانو بزن
بخواه تا تو را ببخشم
رودخانه یخ زده است
حفره ای در یخ ها کنده ام
پانزده درجه زیر صفر
زندگی ِ چندانی وجود ندارد
در سرزمین آرزو هایم
تو فراموش می شوی
در گهواره ی مردگی
باید بشوی
به دیوار زل زده ام
به موکت
به آنچه زیر ِ شان مدفون است
می دانی منظورم چیست
در عمق ِ چاه
غوطه ور در
آب ِ سرد ِ
چاه
خوابیده ام
بیدارم نکنید
عمیق تر و
عمیق تر
در چاه
کشانده اند
دور تر و
دور تر
در آغوشم
یک فاحشه
اسمش را نمی گوید
ارزان است
گفت
هیچکس
نمی داند
کجاییم
از هنگامی که رفته ایم
گذشته است
می دانی منظورش چیست
عمیق تر و
عمیق تر
در چاه
از گور
عمیق تر و
عمیق تر
از خواب
دور تر و
دور تر
کشانده اند
زمانی است
که می رویم
دور و عمیق
می رویم
در چاه
از ناف ِ احمد روییده است درختی
درختی که رویش
زنی آویزان کرده است چادرش را
از ناف ِ جهان پهن شده است سنگفرشی
سنگفرشی که رویش
مردی پابرهنه می دود
پسری نماز می خواند
از ناف ِ شیخ ساخته اند پلکانی
پلکانی که رویش انداخته اند فرشی
فرشی که رویش نشسته است دختری
دختری که لبخند می زند
لبخندی که تمرکز زمین را قلقلک می دهد
لبخندی که احمد را می خنداند
صبح از خواب بر می خیزم
صورتم را می شورم
باز هم آن پسر درون آینه است
همیشه تنها می آید
به من خیره می شود
من هم با آرامش به چشمانش نگاه می کنم
سال ها به هم خیره می مانیم
بدون نگرانی از دلیل ِ خیره شدن مان
او لبخند می زند و من شاد می شوم
باید برویم
برای ساعت ِ یازده ی شب با هم قرار می گذاریم
به سختی از هم جدا می شویم
کل ِ روز را کار می کنم
بیش از دوازده ساعت
چیزی به یازده نمانده
می دوم
جلوی آینه ایستاده ام و او آنجاست
هیچ وقت دیر نمی کند
اگر هم زود بیاید، شکایتی نمی کند
به هم لبخند می زنیم
او قطعاً خوش قیافه است
جادویی است
می روم که بخوابم
امروز صبح، زیاد به هم نگاه نمی کردیم
او سرش را پایین انداخته بود و من هم نگاهم را می دزدیدم
حوصله ام را نداشت
به چشمانش نگاه می کنم
چشمانش مغرورانه نگاهم می کنند
مهربان و متواضع به نظر نمی آید
مسخره است
امروز، پیشانیش جوش زده است
زشت شده است
با نفرت نگاهم می کند
موجود ِ خنده داری ست
ارزش نگاه کردن ندارد
فقط عصبانیم می کند
خسته کننده و تهوع آور است
تصمیم را گرفته ام
یکبار برای همیشه خودم را راحت می کنم
جسم ِ ضعیفی دارد
می دانم
کافیست چنگالم را در گلویش فرو کنم
از پا در خواهد آمد
ساده، راحت و سریع
زمانش رسیده است
با نفرت به گردنم خیره شده است
چنگالم را در دستم محکم می گیرم
فرو می کنم
نگاهش متعجب نیست
انتظارش را داشته است
واقعاٌ رفته است
حال دیگر هر بار به آینه نگاه می کنم
خودم را می بینم
هنوز گاهی به یادش می افتم
فردا هرگز نمی داند
فردا هرگز نمی گذارد
نمی زاید و نمی ماند هرگز
می گویند، نمی خواهد
من راه را نشان می دهم
و جاده را جارو می کنم
و منتظر می مانم
سال ها از زمانم را می فروشم
و چند ثانیه می خرم
ثانیه هایی که بتوانم به تو خیره شوم
ثانیه هایی که با خود خواهم برد
شاید هم در آخرین روزم، یک میلیون قهقه ام را با
با آن لبخند ِ کوتاه ات معامله کردم
هیچکس
ولی من، هنگامی که می روم
تو را با خود نخواهم برد
می اندیشم که باید چیزی بیشتر از خون و خاک و استخوان باقی بماند
هنگامی که رفته ام
غریبه ای در کوچه ی مان آواز می خواند
آوازی که فراموشم نخواهد شد
آوازی که می گوید، حتی آنها هم باقی نمی مانند
آوازی که با خود خواهم برد، هنگامی که می روم
تمام اش را با دو جرعه سر می کشم
بطری ِ خالی اش را با احساستی که نداشته ام،
جملاتی که نساخته ام و لغاتی که ننوشته ام
پر می کنم
بطری ی که با خود خواهم برد
هرگز اینقدر زنده نبوده ام
چمدانم بسته و آماده است
صبح، در سیاهی ِ مردمک ِ چشمانت
گم می شوی
ظهر، در بخار ِ سوپی که برایت درست کرده ام
و جلویت گذاشته ام
گم می شوی
شب، در جوهر ِآبی خودکارت روی برگه های ارغوانی ام
گم می شوی
در خوابت، رویایت، گم می شوی و
تنهایم می گذاری
کنار ِ هم وقتی دراز کشیده ایم
در سینه ی برهنه ام، گم می شوی
بین ِ لاخ های ِ تیز ِ مو های کم پشت ِ پاهایت
که تازه سر از پوست در آورده اند
گم می شوی و دستم را می سوزانی
و آخرین بار
لای ِ فریاد هایت و چشمان ِ مرطوبت
لای ِ سکوت و چهره ی بازنده ام
لای ِ خواست ِ بی نهایت ِ دستانم برای درآغوش گرفتنت
گم شدی.
گم شدی.
آن بار دیگر
هر چه گشتم
پیدایت نکردم
هفته اول:
شنبه، خداوند جهان را آفرید.
یک شنبه، مادرم آبستن بود.
دوشنبه، باکره بودی.
سه شنبه، زاییده می شدم.
چهارشنبه، هوای آفتابی با مه صبحگاهی را با چشمانم می دیدم.
پنج شنبه روز مادر بود.
جمعه تعطیل بود.
هفت دوم:
شنبه، بزرگ شدم.
یک شنبه، مادرم پیر می شد.
دوشنبه، دیگر باکره نبودی.
سه شنبه، گاییده می شدم.
چهار شنبه، کار و کار و کار و کار ...
پنج شنبه روز مادر نبود.
جمعه تعطیل بود ولی بازار ِ عاشقی پر رونق بود.
هفته سوم:
شنبه، جهان خداوند را نابود می کرد.
یک شنبه، مادرم مرد.
دوشنبه، غرق می شدم، و به دنبال ِ نجات غریق می دویدم.
سه شنبه، هزار سال می شد، که خنده ات را ندیده بودم.
چهار شنبه، فاحشه شدی.
پنج شنبه روز ِ مادر که هیچ، روز ِ کارگر هم نبود.
جمعه تعطیل بود و دیگر کسی عاشق نمی شد.
هفته آخر:
شنبه، هر چه ساخته بودیم، فرو می ریخت.
یک 

شنبه، وقت دکتر داشتم. می لرزیدم و فراموشی از راه می رسید.
دوشنبه، آن هایی را که می شناختم، آن هایی را که دوست می داشتم می رفتند. منتظر بودم.
سه شنبه، بلعیده می شدم.
چهار شنبه، تعطیل بودم.
پنج شنبه روز ِ فاحشه بود. تبریک گفتم، ولی تشکر نکردی.
جمعه، دیگر عشقی وجود نداشت. دیگر چیزی نبود. حتی هیچ هم نبود.


من آنم که
دیشب تو را
ترک خواهم کرد
تو آنی که
امشب تنها
خوابیده بودی
آنی که دستم را می گیرد
و بُرد به پایان
پایان ِ داستانی که
شروعش نتوانست کند
داستانی که امشب تنها
می خوابد
تو آنی که
روی ارتفاعات بلند
خیلی بلند
نگاهم کرده بودی
من آنم که
می گویم، پایین بیا.
تو آنی که
امشب تنها
خوابیدی
من آنم که
تا صبح بیدارم
بیدار بوده ام
زمان آنست که
منم
تو بودی
من زمان هستم و
تو زمان بودی
زمانم من هستم و
تو زمانم بودی
من حالم
من آینده خواهم بود
تو گدشته بودی
سوار اتوبوس نمی شود
راهش را گاهی گم می کند
راه ها گیجش می کنند
درس ها گمراهش می کنند
کنار خیابان ایستاده
کف ِ دستهایش عرق کرده است
راننده می رسد، ترمز می زند
بوق می زند
سوار می شود
لبخند می زند
دستهایش بیشتر عرق می کند
به جاده نگاه می کند
جاده به آسمان نگاه می کند
راننده از پشت عینک تَرَک برداشته اش، تن ها را می شمارد
تن های بی جان به روی آسفالت
غلطان
روان
راننده ترمز می زند
رسیده اند
از پله ها بالا می روند
گلویش خشک است
راننده در را باز می کند
می رود
می نشیند
راننده چیزی می آورد تا بنوشند
می نوشد و گلویش می سوزد
می سوزد و می سوزد
کمتر می سوزد
پیشانیش عرق می کند
دیگر گلویش نمی سوزد
دیگر اهمیتی ندارد
دیگر نا ندارد
نای اهمیت دادن
نای اندیشیدن
راننده نزدیک می شود
او هم نزدیک می شود
راننده نمی داند که چقدر سخت است
راننده نمی داند که چقدر سرد است
به سختی ِ خراسان ِ جنوبی
به سردی ِ قوچان
راننده انگشتانش را روی قفسه ی سینه اش می گذارد و فشار می دهد
روی تخت می افتد و از پنجره گنجشک ها می بیند
از شتاب زدگی ِ این موجودات ِ عجول عصبانی می شود
می نشیند
می نوشد تا اهمیت نداشته باشند
می نوشد تا لذت ببرد از این راننده ی زیبا
راننده می راند به سوی رود ِ پر آب ِ شهر
که خشک شده است
راننده می راند تا رانده باشد
تا رانده شود
راننده می راند و او با خود زمزمه می کند:
"خیز تا خاطر بدین تُرک ِ سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی خون ِ مولیان آید همی."
لغات ِ بی پایان
زمان ِ بی انتها
بی نهایت مرا می کشد.
هم اکنون و سال هاست
که کشته می شوی
این بی تمام ِ بی ناموس
تمام کرده است تو را
حتی چشمان ِ ناتمام ات را.
این بی سرانجام ِ بی شمار
آبمال می کند.
محض رضای خدا حتی ذره ای نمی شوید،
آب نمی کِشد.
چرک و نجس رها می کند.
بر نمی گردد و نگاه نمی کند.
ول می کند.
پیکر عریان آنجا
لُکه افتاده ست.
چو لَکه ای میرا بر تنه ی این تنومند ِ نا میرا
می نوشد شیر از سینه های بی اندازه اش
آهسته می خزد.
جان می کند.
می کشاند خود را به روی پوست ِ بی انتهایش
بلند می کند خود را که فریاد بزند:
"جماعت! الحمد و الله"
خوبی های بی نهایت
روزگار ِ بی نهایت
عصر ِ بی نهایت
شکوهی ترسناک
در بی انتهایی اش.
این جاده ی باریک ِ هولناک
نمی ترساند تو را؟
این سایه ی مهیب ِ وهمناک
نمی لرزاند تو را؟
این بی نهایت ِ بی مهر ِ سنگ دل
نمی میراند تو را؟
توهین
آمیز
نا
عادلانه
همیشه
عجولانه
شاید
نفرت
انگیز
از دسترس همه ی سنین
دور
که باید
نگه
داشته شود
دارید
داری